به گزارش ترنم شمال، رب آهنی و رنگ پریده مدرسه باز است و پلههایی رو به پایین تا ورودی ساختمان اصلی مدرسه کشیده شده، چند پله که میروم، میایستم تا نگاهی به محوطه مدرسه و ساختمانهایش بیاندازم؛ ساختمانهایی که در دوران رونق خویش، هیاهو و جستوخیز نزدیک به دویست دانشآموز را به خود دیده بودند اما اکنون در سکوت صبحگاه کوهستان، بیرمق ایستادهاند.
دو ساختمان نزدیکتر که در دو سمت پلهها قرار دارند، حتی درب و پنجره هم ندارند و بخش کوچکی از محوطه، محل نگهداری اردکهای همسایه شده است اما هنوز از ساختمان روبرویی میتوان جریان پر شوق و کودکانه دانشآموزان را دید. از پنجره سمت چپ در طبقه همکف ساختمان، دو سه دانشآموز پسر کنجکاوانه به بیرون سرک میکشند و مرا به یکدیگر نشان میدهند و وقتی برایشان دست تکان میدهم با خندهای کودکانه پاسخ میدهند و چند لحظه بعد، معلم جوان مدرسه، حمید ادبی، در قاب درب ورودی ساختمان پدیدار میشود.
مدرسهای که نام شهید را بر پیشانی دارد
راهروی ورودی کاشیکاری شده و دلیلش را که جویا میشوم، معلم پاسخ میدهد که بخاطر راحتی عبور و مرور بچهها ورودی ساختمان را تغییر دادهاند. از این راهرو که بگذریم سمت چپ تنها کلاس مدرسه قرار دارد و سمت راست دفتر مدرسه است.
همراه معلم راهی دفتر مدرسه میشویم؛ دفتری با فضایی نوستالژیک که ضبط صوتی از نوع نوار کاست و میز فلزی قدیمی، آدمی را مستقیم به دوران قدیم و مدرسه پرت میکند اما از آن هیاهوی خیل جمعیت دانشآموزان دهههای شصت و هفتاد خبری نیست.

آذینبندیهای دهه فجر رویِ سقف و دیوار خودنمایی میکند اما مرکز ثقل اتاق، تصویر بزرگ نقاشی شدهای از معلمِ شهید محمود اکبری است؛ کسی که در همین مدرسه درس خواند و سپس برای تدریس به همین مدرسه بازگشت اما جنگ که شد، دفاع از جان دانشآموزان اولویتش شد و به جبهه رفت و در سال ۶۴ در عملیات والفجر ۸ شهید شد و سال بعد به یادش، نام او را بر مدرسه گذاشتند.
آقای ادبی، معلمِ خوش خلق مدرسه برایمان چای میآورد و از خودش میگوید که اهل بابل است و پس از اتمام تحصیلاتش در دانشگاه فرهنگیان، از گزینههای پیشنهادی، آلاشت را انتخاب کرد و با وجود سختی شروع کار، آن هم با مدیر آموزگاری چند پایه اما علاقه به این کار او را دو سال در اینجا ماندگار کرده است.